www.mahrokh400.blogfa.com
دستهايم را به تو ميسپارم تا گاهي كه نيستم گرمش دستهايم را در دستهاي يخ بستهات حس كني و سردي زمستان را با گرمي بهار از ياد بري! چشمهايم را به تو ميسپارم تا گاهي كه نيستم و تنهايي بر تو چيره ميشود چشمهاي منتظرم آرامش بهار را به تو ارزاني دارد و بداني كه كماكان به يادت هستم! گامهايم را به تو ميسپارم تا گاهي آنقدر دور و آنقدر نزديك نشويم كه يادمان برود زمستان را به چه مشقتي پشت سر گذاشتهايم و به بهار رسيدهايم! قلبم را به تو ميسپارم، تا گاهي كه قلبت گنجايش محبت را ندارد و از سردي پر شده است تپشهاي دل شيدايم گرمي را به قلبت هديه دهد. افكارم را به تو ميسپارم تا گاهي كه افكارت از فكرهاي بد و گمراه مشوش است به ياد آوري كه تنها در افكارم روياي زيباي تو نقش بسته است! روحم، فكرم، حرفهايم و همه و همه را به تو ميسپارم به تو كه امانتداري هستي بزرگ و به امانت داريات ايمان دارم و ميدانم مواظبشان هستي تا زمستاني ديگر.. و شايد هرگز... هرگز... زمستان نيايد و اين بهار را به تو ميسپارم به تو كه با تار و پود وجودم خو گرفتهاي و هميشه در آرزوهايم آرزو كردهام كه در بهار آرزوهايت، بداني كه تنها آرزويم برآورده شدن آرزويت بود. نوروز مبارك كسي ديگر نمي كوبد در اين خانهي متروك ويران را كسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهايم و من چون شمع مي سوزم و ديگر هيچ چيز از من نميماند و من گريان و نالانم و من تنهاي تنهايم درون كلبهي خاموش خويش اما كسي حال من غمگين نميپرسد و من درياي پر اشكم كه توفاني به دل دارم درون سينهي پر جوش خويش اما كسي حال من تنها نميپرسد و من چون تك درخت زرد پاييزم كه هردم با نسيمي ميشود برگي جدا از او و ديگر هيچ چيز از من نميماند پا بر سرم بنه که ز عالم سرم کنی شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم، تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
اولین روز دبستان بازگرد باز گرد ای خاطرات کودکی خاطرات کودکی زیباترند درسهای سال اول ساده بود تو آن همای بخت منی کز دیار دور پَرپَر زنان به کلبهی من پر کشیده ای بر بامم ای پرنده عرشی خوش آمدی نمیخواهم بمیرم، با که باید گفت؟ کجا باید صدا سر داد؟ در زیر کدامین آسمان، روی کدامین کوه؟ که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه. که از افلاک عالم بگذرد پزواک این فریاد! کجا با ید صدا سر داد؟ ادامه مطلب.... گوشهای از باغ گوش ایستاده بودم و به حرفهای قاصدک با گل گوش میدادم. قاصدک به گل گفت: سر آدمی خیلی پیچیده است، آدمیت سخت است. بقیه را به ادامه مطلب مراجعه کنید. عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول که اول ظلم را میدیدم از این مخلوق بیوجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه میکردم بقیه را در ادامه مطلب بخوانید امشب از آسمان دیدهی تو روی شعرم ستاره میبارد در سکوت سپید کاغذها پنجههایم جرقه میکارد شعر دیوانهی تب آلودم شرمگین از شیار خواهشها پیکرش را دوباره میسوزد عطش جاودان آتشها آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیدیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا حذر کردن شب پر از قطرههای الماس است آنچه از شب به جا میماند عطر سکرآور گل یاس است آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد ز من نشانهی من روح سوزان آه مرطوبت بوزد بر تن ترانهی من دانی از زندگی چه میخواهم من تو باشم... تو... پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو....بار دیگر تو بس که لبریزم از تو، میخواهم بدوم در میان صحراها سر بکوبم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیدیشم که همین دوست داشتن زیباست یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الا احسن الحال سال ۹۰ مبارک باد یکی را دوست میدارم ولی افسوس، او هرگز نمیداند. نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواند به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم ولی افسوس او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که او را دوست میدارم ولی افسوس یک ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید. صبا را دیدم و گفتم: صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم که او را دوست میدارم ولی افسوس ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید. کنون وامانده از هرجا دگر با خود کنم نجوا یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمیداند!!! شونههات پناهی امنه واسه وقت بی قراری میزارم سر روی شونهات سیل اشکم میشه جاری غرق میشم تو بی کرانت مثل ماهی توی دریا نکنه یه روز بیاد که بمونه از تو یه رویا سبز سبزی مثل جنگل، اما من پاییز و زردم توی وسعت حضورت من همون مثال برگم یه کویر خشک و سردم تو تن زمین اسیرم تویی آسمون آبی تو نباشی من میمیرم به سخاوت یه ابری منم بغل یه بارون که بباری رو تن من رو تنی خسته و داغون تو مثل بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها تو از آن وقتی که رفتی آشیونم سوت و کوره این دل بهونه گیرم تنها با تنهایی جوره تو از اون وقتی که رفتی آسمونم تیر و تاره ابر ماتم زده انگار واسه من میخواد بباره رفتنت بهونه داده دست اون بغض گلوگیر بی هوا میشکنه اما با من و همیشه درگیر با نبودنت عزیزم پیچک های باغچه خشکید پشتمون شکست و خم شد توی خاک باغچه پیچید نام من عشق است میشناسیدم؟ زخمیام زخمی سراپا، میشناسیدم؟ با شما طی کردهام راه دارازی را خستهام خسته میشناسیدم؟ این زمان گرچه ابری پوشانده است رویم من همان خورشید تابانم میشناسیدم؟ این چنین بیگانه از من رو مگردانید در کف فرهاد تیشه من نهادم، من من شکستم بیستون را ، من من همان مهربان سالهای دورم رفته ام از یادتان یا میشناسیدم؟ نام من عشق است میشناسیدم؟ قاصدک غم دارم غم تنهایی و خونین جگری قاصدک وای به من، همه از خویش مرا میرانند همه دیوانه و دیوانهترم میخوانند مادر من غمهاست قاصدک دریابم! روح من عصیان زده و طوفانیست. آسمان نگهم بارانیست غم به اندازهسنگینی عالم دارم غم من صحراهاست افق تیره او ناپیداست قاصدک، دیگر از این پس منم و تنهایی و به تنهایی خود در هوس عیسایی و به عیسایی خود منتظر معجزهای غوغایی. قاصدک! زشتم من، زشت چون چهره سنگ خارا زشت مانند زال سفید میگریزم به جهانی که در آن پستی نیست پستی و مستی و بد مستی نیست میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست تک درختي تنها توي يک جنگل تاريک و سياه از غم و درد به خود ميپيچيد. زندگی پر از سواله می دونم رسیدن به تو خیاله می دونم تو می گی یه روزی مال من می شی اما موندنت محاله می دونم تو می گی فرشته شیم بریم هوا غصه ی ما تو باله می دونم تو می گی شبا دعامون می کنی چشمه ی چشمات زلاله می دونم توی آسمون سرنوشت ما ماه کاملم حلاله می دونم آره می ری نمی پرسی که این دل عاشق در چه حاله می دونم می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش به خدا غنچهی شادی بودم دست عشق آمد و از شاخه ام چید قطره ی شوق شدم و صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید می روم از دل من دست بردار ای امید عبث بی حاصل از بیم و امید عشق رنجورم آرامش جاودانه می خواهم بر حسرت دل دگر نیافزایم آسایش بیکرانه می خواهم در جستجوی تو و نگاه تو دیگر نرود نگاه بی تابم اندیشه ی آن دو چشم رویائی هرگز نبرد ز دیدگان خوابم دیگر به هوای لحظه ی دیدار دنبال تو در بدر نمی گردم دنبال تو ای امید بی حاصل دیوانه و بی خبر نمی گردم در ظلمت آن اتاقک خاموش بیچاره و منتظر نمی مانم هر لحظه نظر به در نمی دوزم ای زن که دلی پر از صفا داری از مرد وفا مجو ، هرگز او معنی عشق را نمی داند راز دل خود به او مگو هرگز خداوند روز اول آسمان را آفرید روز دوم زمین را آفرید روز سوم خورشید را آفرید روز چهارم حیوانات را آفرید روز پنجم رنگها را آفرید روز ششم انسان ها را آفرید روز هفتم اندیشید که چه چیز را نیافریده است آنگاه من را برای تو آفرید.
تو را به اندازه ی تمام روزهایی که در آن نمی زیستم دوست می دارم تو را به اندازه ی تمام گلها دوست می دارم تو را به اندازه ی تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم. تو را به اندازه ی تمام نفس هایی که تاکنون کشیده ام دوست می دارم تو را به اندازه ی همه ی عاشقان دوست می دارم. تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
میان تاریکی تو را صدا کردم سکوت بود و نسیم که پرده را می برد در آسمان ملول ستاره ای می سوخت ستاره ای می مرد تو را صدا کردم. حرفهای ما هنوز ناتمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود آی ای دریغ و حسرت همیشگی نا گهان چقدر زود دیر می شود. مرا در بیستون بر خاک بسپارید که تا شبها غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم بگویم عاشقم، بی همدمم، دیوانه ام، مستم نمی دانم کدامین حال و درد خویش گویم از آن گمگشته من هم نشانی آور ای قاصد که چون یعقوب نا بینا سخن با پیرهن گویم تو می آیی به بالینم ولی آندم که در خاکم خوشامد گویمت اما در آغوش کفن گویم هرچه بیهوده مرا کشت بسم بود. بسم نفس بی کسیم زنده دلان قطع کنید سینه ام چاک کنید این غبار سیه از روی رخم پاک کنید به چه کار آید این چشمه خون؟ این تن مرده مرگ که تن زنده من کرده چنین آواره. از کف سینه ام آرید برون ببرید ببرید در بیابان سکوت زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید!!!! ای ستارهها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشارهگر نشستهاید ای ستارهها که از ورای ابرها بر جهان ما نظاره گر نشستهاید آری این منم که در دل سکوت شب نامههای عاشقانه پاره میکنم ای ستارهها اگر بمن مدد کنید دامن از غمش پر از ستاره میکنم با دلی که بوئی از وفا نبرده است جور بیکرانه و بهانه خوشتر است در کنار این مصاحبان خود پرست ناز و عشوههای زیرکانه خوشتر است ای ستارهها چه شد که در نگاه من دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ای ستارهها که بر لبان او آخر آن نوای گرم و عاشقانه مرد رفته است و مهرش از دلم نمیرود ای ستارهها، چه شد که او مرا نخواست؟ ای ستارهها، ستارهها، ستارهها پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟ زبانم را نمی فهمی، نگاهم را نمی بینی؟ ز اشکم بیخبر ماندی و آهم را نمی بینی؟ سخنها خفته در چشمم، نگاهم صد زبان دارد. سیه چشما، مگر طرز نگاهم را نمی بینی؟ سیه مژگان منم، موی سپیدم را نگاهی کن! سپید اندام من، روز سیاهم را نمی بینی؟ پریشانم، دل مرگ آشیانم را نمی بینی؟ پشیمانم، نگاه عذر خواهم را نمی بینی گناهم چیست جز عشق تو؟ روی از من چه می پوشی؟ مگر ای ماه، چشم بیگناهم را نمی بینی؟ آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بی وفا حالا که من افتادهام از پا چرا؟ نوش دارویی بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این را تو زودتر خواستی حالا چرا؟ عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توأم فردا چرا؟ نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟ وه که این عمرهای کوته بی اعتبار این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟ آسمان چون جمع مشتاقان، پریشان میکند درشگفتم من نمیپاشد زهم دنیا چرا؟ شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا؟ بی مونس و تنها چرا؟ تنها چرا؟ حالا چرا؟؟ این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند سر زلف نگاری بوده است این دسته که بر گردن او میبینی دستی است که بر گردن یاری بوده است. ****** یک قطره آب بود با دریا شد یک ذره خاک با زمین یکتا شد آمد شدن تو اندر این عالم چیست آمد مگسی پدید و ناپیدا شد. در کارگه کوزه گری رفتم دوش دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش ناگاه یکی کوزه برآورد خروش کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش (عمر خیام) چون سنگها صدای مرا گوش میکنی سنگی و ناشنیده فراموش میکنی رگبار نوبهاری و خواب دریچه را از ضربههای وسوسه مغشوش میکنی دست مرا که ساقهی سبز نوازش است با برگهای مرده هم آغوش میکنی گمراهتر از روح شرابی و دی در شعله مینشانی و مدهوش میکنی ای ماهی طلایی مرداب خون من خوش باد مستیات، که مرا نوش میکنی تو درهی بنفش غروبی که روز را بر سینهی میفشاری و خاموش میکنی در سایهها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت او را به سایه از چه سیه پوش میکنی. (فروغ فرخ زاد) بر من رحم کن! بر من که میدانم ناتوانم رحم کن! باشد که خانهای نداشته باشم! باشد که لباس فاخری بر تن داشته باشم! باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم! اما نباشد! هرگز نباشد! که در قلبم عشق نباشد. آمین دیشب به لب آب، شیطان زمزمه داشت. شب بود و چراغک بود. شیطان تنها، تک بود. باد آمده بود، باران زده بود: شب تر، گلها پرپر، بویی نه براه ناگاه آیینه رود با نقش غمی بنمود: شیطان لب آب خاک سیاه در خواب زمزمهای میمرد، بادی میرفت رازی میبرد (سهراب سپهری) باز آمدم از چشمهی خواب، کوزه تر در دستم مرغانی میخواندند، نیلوفر وا میشد. کوزه تر بشکستم در بستم در ایوان تماشای تو بنشستم (سهراب سپهری) ای گل گمان مبر به شب جشن میروی شاید به خاک مردهی ارزانیات کنند. آب طلب نکرده همیشه مراد نیست شاید بهانهایست تا قربانیت کنند یوسف به در آمدن از چاه دل مبند این بار میبرنت تا زندانیت کنند. برگرد بدون تو دلم میمیرد با این همه شعر نو دلم میمیرد باور بکن ای دوست اگر دیر کنی در کنج پیاده رو دلم میمیرد هر لحظه به دنبال صدایی شده است هر لحظه کسی عاشق من میگردد شاید که دلم حاتم طایی شده است شاید که من و تو زادهی غم هستیم خط خوردهی تقویم دو عالم هستیم حق دل ما نیست که شیطان بشویم خیر سرمان بچهی آدم هستیم. مژده دهید، مژده دهید یار پسندید مرا سایهی او گشتم و برد به خورشید مرا جان دل و دیده منم،گریهی خندیده منم یار پسندیده منم، یار پسندید مرا کعبه منم، قبله منم، سوی من آر کان صنمِ قبله نما خم شد و بوسید مرا پرتو دیدار خوشش تافته در دیده من آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا گوهر گم بودوده نگر تافته بر فرق فلک گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا. زندگی زیباست ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبایی رسند به نام تک مهندس قلب های بی پیچ و مهره به نام تک نجار قلب های بی درو و پنجره به نام تک مکانیک قلبهای تصادفی به نام تک پزشک قلب های شکسته به نام تک خالق جهان هستی به نام او به نام حق به نام خدا سلام سلام ای بهونه قشنگ من برای زندگی آره بازم منم همون دیوونهی همیشگی فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت (مریم حیدرزاده) زندگی با بال وپری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه ی عشق زندگی چیزی نیست زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد روئینه تنی که راز مرگش اندوه عشق وغم تنهایی بود سهراب سپهری
یا همچو شمع سوخته کن، قطره قطره آب
یا شعله ای ببخش که خاکسترم کنی
عمری به زخم های تنت گریه کرده ام
تا وقت مرگ، خنده به چشم ترم کنی
ادامه مطلب
ادامه مطلب
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
بر سوار اسب های چوبکی
یادگاران کهن مانا ترند
آب را بابا به سارا داده بود![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
غم آوارگی و دربدری
- قاصدک غم دارم-
![]()
![]()
![]()
از خودش ميپرسيد که چرا اينقدر تنهايم؟! که چرا هيچ دلي با من نيست؟ که چرا نيست دلي نگران من و تنهايي من؟ چه شود گر که دگر قد نکشم؟ چه شود اگر که من توي جنگل نباشم؟آنقدر گفت و گريست که شکست و آرام روي يک نهر روان ساخت پلي...
چقدر زيبا بود !چقدر مستحکم....
و درخت تنها عشق را پيدا کرد.
عشق را در بهار بايد جست. در گردش پروانه به دور يک گل، در ذوب شدن يخ با دست نوازشگر نور و خورشيد ، درميان سفر چلچله ها، درميان قطرات باران، در ميان وزش باد و غرش ابر و طوفان
عشق را بايد جست روي يک نهر روان که درختي روي آن ساخته پل
... و درخت تنها عشق را پيدا کرد
عشق يعني ايثار، عشق يعني گذشتن از خود، از بود و نبود
عشق يعني درختي بيجان روي يک نهر روان
عشق يعني يک بغل دلواپسي گم شدن در انتهاي بي کسي..![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وان آه نهان بلب نمی رانم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ده را![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ید نماز![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : RoozGozar.com |
































